نویسنده: موریس مترلینک نمایشنامه: پرنده ی آبی (پرده ی چهارم، صحنه ی پایانی)تیلتیل: (در جنگل، پرنده ی آبی را در دستانش می فشرد)
«میبینیش؟ پرندهای که تمام عمر دنبالش بودیم... آبی تر از آسمان، درخشان تر از ستاره ها! فکر میکردیم در سرزمینهای دور پنهان شده، اما همیشه در خانه ی ما بود... زیر نورِ پنجره‌ی مادربزرگ...» میتیل: (با اشتیاق) «پس این همان خوشبختی است؟ چیزی که نمیدیدیم، چون به دنبال گنجینه های دروغین بودیم...»
تیلتیل: (پرنده را به آسمان پرتاب میکند) «بگذار پرواز کند! حالا میدانیم رازش چیست... خوشبختی نه در مالکیت، که در نگاهِ کودکانه ی ماست. حتی اگر پرنده برود، نورش در قلبمان میماند!» (پرنده ی آبی بال میزند و به شکلِ ستارهای در افق محو میشود. جنگلِ کم کم به خانه ی ساده ی آنها تبدیل میگردد.)
راوی:«آنها چیزی نیاوردند، اما همه چیز را یافتند: امید، نه در جواهراتِ کاخِ خیالی، که در گرمای نانِ شب. عشق، نه در قصرِ رویاها، که در دستانِ پینه بسته ی پدر. و پرندهی آبی، هرگز اسیر نمی ماند... چون خوشبختی واقعی، پرواز را انتخاب میکند.»
---#مترلینک در این نمایشنامه، امید را نه در آرزوهای واهی، که در پذیرشِ زیباییِ «اکنون» میداند. ناامیدی از چیزهای پوچ، خود راهی است به سوی روشناییِ حقیقی.#کتاب
10:41 - 15 August 2026
Culture and Art
Performing Arts
Poetry and memoirs

14 Views