خیلی باید بی‌خیر بوده باشم که تابه حال ازتو چیزی ننوشته باشم؛حالا اربعین رابهانه‌ کرده‌ام به یاد اربعین آخری که درمسیرِ مشایه زائر شدی، در موکبی ساده،خادم شدی و قوری به دست،استکان‌استکان چای می‌ریختی برای زوّار و به چشم می‌خندیدی!همان‌اربعین که از شورِ عراقی‌ها، دَمِ لارجانی‌لارجانی بَـطَل(قهرمان)
می‌پیچید و به خوش‌آمد اهالی لبنان، به‌ضرب لارژانی‌لارژانی می‌شنیدی... تو قوه‌ی‌عاقله‌ی نظام بودی و فانوسقه نبسته دنیا رابه قدِّ خودت حریف شدی! بعد از جنگِ دوازده‌روزه، نگاه به دوربین دوختی و با فیش‌های کوچکِ کاغذی‌،شرح ماوقعِ جنگ را تبیین می‌کردی، این وسط عدّه‌ای هم تو را به نیش‌ِزبان زخم می‌زدند
اماتو اهل ادامه دادن بودی و مگر زورِ نیشِ زبان به قامتِ اندیشه وعقل می‌رسد؟ قبل‌ترها تقریباخانه‌نشین شده بودی وجزدرامور دانشگاه وتورق میان صفحات کتاب شایددلخوشی نداشتی چرا دل‌خوشی‌ات خانه بود!پایِ سینکِ ظرفشوییِ آشپزخانه،دست‌بوس فریده خانم بودی وعصرهای دل‌گیر رابه بازی بانوه‌های شیرینت می‌گذراندی
تا تلخی از روزهای سخت راکمی از دهان بشویی!دوران شیمی‌درمانی دخترت رابه هر سختی بود طی کردی ودرعوضِ غم‌غصه‌های پسرت از کَم‌خردی‌هاو زخمِ زبان‌ها می‌گفتی:خدا که می‌بیند! خدا تو را دید؛ همان موقع که بعداز مدّت‌ها از ریاست قوه‌ به کم‌تر قانع شدی آن هم فقط برای رضایِ‌خداو ولیّ‌ش؛ نشستن روی صندلی دبیری
بر حسب‌ظاهر شاید در شأن تو نبود اما تو خاکی‌تر از این‌ها بودی که بهانه بجوری! با بلدیِ تمام آن را دو سر بُرد کردی، هم برای خودت و هم برای ما؛ تو راست می‌گفتی: خدا می‌بیند....با رفتنت برگ‌های برنده‌ات تکمیل شد، شبیهِ همان فیش‌های کوچکِ کاغذی که آن‌روز به یک دست داشتی و حالا از آن قدّ و قامت،
فقط یک‌دست به جامانده بود!هر ظهر، رأس ساعت یک‌ونیم، سرِ مزارت، زن‌جوانی را می‌بینم که چادر به صورت کشیده و شانه‌هاش تکان‌تکان می‌خورد و دست به سنگ مزار می‌کشد، من به او فکر می‌کنم، که تنها سهمش از زندگی، از همسرِجوان و پدربزرگِ دلسوزِ فرزندان‌خردسالش همین دوساعت است، دو ساعتِ بَدساعتی که حتّی برای
ما آدم‌های عادی هم لَج‌درار است چه برسد به خانواده‌ی داغدارت!تو قوه‌ی عاقله‌ی نظام بودی و به ما یاد دادی که عقل مانع تواضع نیست که عینِ تواضع است... تو قوه‌عاقله‌ی نظام بودی، یعنی بینش و سواد و تدبیر و هوش را یک‌جا با هم داشتی! این را وقتی بیشتر فهمیدم که شنیدم، شهید مطهری در بیست‌سالگی‌ بعد از
خواستگاری‌ت از دخترش فریده، گفته بود: "درسته سنش کمه ولی عقلش پیره". آقای پیرِعقل، آقای ریاضی‌خوانِ فلسفه‌دان!که همه‌جا پایِ امضای اسمت می‌نوشتی بنده‌ی خدا...ماه‌ها از رفتن تو طی شده و من، با تسبیحِ سبزی که از دستان عروسِ جوانت هدیه گرفتم، به یادت و برای خودم زیاد استغفار
20:59 - 4 August 2026



1 Reply

Profile picture of ‌طیبه سادات موسوی‌
و من، با تسبیحِ سبزی که از دستان عروسِ جوانت هدیه گرفتم، به یادت و برای خودم زیاد استغفار می‌کنم، تو هم برای ما به تسبیح‌های رنگارنگ آن بالا دعا کن بنده‌ی‌خوب خدا...🤍#اربعین‌نامه‌ی‌هـزارُچهارصدُدلواپسی#شهید‌علی‌لاریجانی🕊سیده فاطمه موسوی https://eitaa.com/gosheneshin
eitaa.com

ایتا - 🖤☫گوشـــــہ‌نشین☫🖤

پیام رسان ایرانی ایتا Eitaa