صبح، مثل هر روز، از خانه بیرون آمد.واکرش را برداشت و آرام خودش را تا سر خیابان رساند.آنطرف خیابان کاری داشت؛ شاید نان، شاید دارو، شاید هم هیچچیز.گاهی آدم برای رسیدن به جایی از خانه بیرون نمیآید؛فقط میخواهد مطمئن شود هنوز میتواند از خانه بیرون بیاید.وسط خیابان که رسید، ایستاد.ماشینها ا…Show more
