صبح، مثل هر روز، از خانه بیرون آمد.واکرش را برداشت و آرام خودش را تا سر خیابان رساند.آن‌طرف خیابان کاری داشت؛ شاید نان، شاید دارو، شاید هم هیچ‌چیز.گاهی آدم برای رسیدن به جایی از خانه بیرون نمی‌آید؛فقط می‌خواهد مطمئن شود هنوز می‌تواند از خانه بیرون بیاید.وسط خیابان که رسید، ایستاد.ماشین‌ها از کنارش رد می‌شدند و شهر بی‌آنکه متوجه او باشد، به راه خودش ادامه می‌داد.چند ثانیه همان‌جا ماند؛دست‌هایش روی واکر، چشم‌هایش رو به روبه‌رو.بعد دوباره راه افتاد.شاید مقصد مهم نبود.شاید تمام چیزی که برایش مانده بود، همین بود؛اینکه با هر قدم، به خودش ثابت کند هنوز تمام نشده است.و شهر، بی‌تفاوت،از کنار این تلاش کوچک عبور کرد.
01:14 - 10 August 2026
social
Photography

6 Reactions
492 Views