در را که باز کرد مرا جلوی در دید، تعجب کرد. هر روز به استقبالش می امدم اما نه اینطور، نه اینقدر پریشان. با همان حالت بهت زده گفت: سلام، چیشده؟ چیزی نگفتم، نمیخواستم بغضم بشکند. تنها قدمی جلو گذاشتم و خودم را در آغوشش انداختم او هم دست هایش را دور من پیچاند.