وقت غذا بسیار گرسنه بود پای میز نشست و شروع به خوردن کردبسیار از این غذای خوشمزه لذت میبردبعدِ چند قاشق لذیذ، پتکی بر کمرش چنان کوبید که چند لحظه ای نفس در سینه اش حبس شد و درد وحشتناکی وجودش را گرفتوقتی کمی به خودش امد دوباره شروع به خوردن کرد و پتک بر کمرش فرود امدتا شب لذت میبرد و درد میکشید
