--- _بازگشتِ دوبارهی عشق_
گاهی عشق نمیمیرد؛ فقط میرود… کمی دور. جایی میان خاطرهها، میان حرفهای ناگفته، مینشیند تا زمان بیاید و خودش را آرام آرام پس بگیرد.من فکر میکردم تمام شدی. فکر میکردم این دلتنگی، آخرین چیزیست که از تو برایم مانده. اما انگار عشق، راه خودش را بلد است—
هرچقدر از آن فرار کنی، از دلِ شب، از سکوتِ دلگیر، یک روز، با نوری آرام و صدایی آشنا برمیگردد.تو آمدی. نه با هیاهو، نه با وعده. با همان نگاهِ کمحرف خودت، با لبخندی نیمهخسته، اما زنده. و من فهمیدم عشق، اگر واقعی باشد، حتی خاکسترش هم بوی زندگی میدهد.بازگشتِ تو، نه مثل آغاز بود،
نه مثل پایان. مثل نسیمی بود که از لای قفسهی سینهام رد شد و به قلبم گفت: "من هنوز هستم، فقط میخواستم ببینی بدونِ من چهطور زنده میمانی."اینبار نمیترسم. چون میدانم عشق اگر برگردد، برای ماندن آمده.خب… بگذار اینبار عمیقتر برم، تاریکتر، واقعیتر… اونجوری که کسی عشقش برگشته،
ولی قلبش هنوز مطمئن نیست باید آغوش باز کنهیا بایسته و نگاه کنه ببینه اینبار هم درد میسازه یا نه. برگشتی… اما نمیدانم این بازگشت، امید است یا آزمایش. قلبم میان دو ضربان گیر کرده؛ یکی میگوید «برو»، یکی میگوید «صبر کن، شاید اینبار درست باشد.»مینشینم روبهرویت،
اما تمام گفتوگویم با خودم است— با خاطراتی که هنوز میسوزند، با زخمهایی که خوب نشدهاند و با اشکی که نمیدانم از خوشحالیست یا ترس.تو برگشتی… اما من همان آدم قبلی نیستم. حالا محتاطترم، آهستهتر قدم برمیدارم، حرفهایم را دو بار مزهمزه میکنم تا مبادا چیزی دوباره فرو بریزد.
میفهمی؟ بازگشتت، هم دلگرمکننده است هم آزاردهنده. مثل نوری که از درزِ در میتابد اما هنوز معلوم نیست پشت آن، صبح است… یا آتشی که همهچیز را میسوزاند.با اینهمه، میبینی؟ باز هم قلبم جلوتر از من رفته— بیاحتیاط، بیدفاع، بیمنطق. انگار هنوز تو را بلد است.
انگار هنوز میخواهدت حتی اگر ندانم اینبار برای ماندن آمدهای یا فقط برای اینکه بفهمی هنوز در من جایی داری.بههرحال… تو برگشتی. و این، هم زیباست هم ترسناک— دقیقاً مثل خودِ عشق.--- 💭💕
20:39 - 3 May 2026