شب غمناک بود ؛ چشمانم را بستم به امید خوابیدن اما نشد، صدایش زیاد بود ، فریاد میزد کمک میخواست اما نمیتوانستم کاری از دستم برنمیآمد ؛سیاهی بود و سیاهی و سیاهی ؛درد امانش را بریده بود اینبار بلند تر فریاد زد به دادم برس این دفعه واقعا توان مقابله ندارم لطفا به دادم برس ؛
سرازیر شدن دونه های اشک از چشمان بسته ام تداعیِ قل قل کردن آب در کتری بود بی امان میبارید، شدتش بیشتر میشد تمام شد؛دیگر نمیبارید ، گویی به چیزی رسید آری ؛ میانِ افکار رشته پاره شد و متصل شد به امیدِ دل آرام گرفت ، چشمانم را بازکردم نفس راحتی کشیدم و گفتم ببخشید که از تو غافل شدم ،
حال دیگر افکار مزاحمِ ذهنِ پریشانم ساکت شده بودند و فقط فقط ربنایِ او در مغزم رژه میرفت ؛الا بذکر الله تطمئن القلوب.
03:52 - 16 August 2024