شب غمناک بود ؛ چشمانم را بستم به امید خوابیدن اما نشد، صدایش زیاد بود ، فریاد میزد کمک میخواست اما نمیتوانستم کاری از دستم برنمیآمد ؛سیاهی بود و سیاهی و سیاهی ؛درد امانش را بریده بود اینبار بلند تر فریاد زد به دادم برس این دفعه واقعا توان مقابله ندارم لطفا به دادم برس ؛
