اگر به قدر کفایت پول و سر سوزن شوقی داشتم ، تو روی دیوار اتاقم بودی . میدیدمت و هر بار پُر از لبخند میشدم . / محدثه رحیمی ؛ نمایشگاه گروهی اتاق پنجم
@Ashiane27 July 2026چرا میترسیدیم اشتباه کنیم ؟چه کسی ما را از اشتباه ترسانده بود ؟از پا گذاشتن توی چاله ی آب ، پیچ خوردن پایمان در جای شلوغ ، نشستن روی چمنهای خیس ، جا ماندن از اتوبوس ، خرج کردن تا ریال آخر کارت بانکی ، غلط املایی و خط خوردگی ِ جزوهها ، از خوابیدن ِ شب امتحان، از گفتن ِ نمیدانم ، از [ اشتباه ] .
@Ashiane21 July 2026روزی میرسد که در روستایی آرام و کم جمعیت ، در خانهای زندگی میکنم که پهنای آسمان و قلهی کوه از حیاط کوچکش پیداست و از کتاب و هنر و بوی شمعدانی پر شده ؛ روزها را با کار ، مطالعه و معاشرت میگذرانم و شبها را در تماشا و اندیشه ؛ و اگر از من بپرسی ، میگویم : ویراستی ؟ اسمش آشناست .
@Ashiane20 July 2026لاستیک مُستهلک میشه ، لباس کهنه میشه و فنجون لَبپر میشه . آدمها و روابط هم همینن ؛ مدام نیاز به مراقبت و نو شدن دارن . شما اشتراک ِ بینهایت هیچکس رو خریداری نمیکنید . باید برای پایداری ِ دوستیها و بقای ِ آدمها تو زندگیتون تلاش کنید . باید به هر طریقی که بلدید بهشون نشون بدید که مهماند .