#داستان_کوتاه«تپه»خودم پیشنهاد داده بودم حلقهی صالحین این هفته را روی تپهی آبادی برگزار کنیم.با غرغر بچهها بالاخره رسیدیم بالای تپه. هندوانه را که با هنوهن کشانده بودم بالا، کنار یک سنگ تکیه دادم. عباس عرق پیشانیاش را با پشت آستین پاک کرد و بریدهبریده گفت:

