تاحالا از اسارت و تجاوز مغولان به زنان شهر هزار اسب چیزی شنیدید؟
Show this thread
سال ۶۱۷ هجری قمری یا ۱۲۲۰ میلادی...سپاه مغول به قزوین رسید شهری که مردمش تسلیم نشدند و تا آخرین توان مقاومت کردند ولی اما سرانجام دیوارهای شهر شکست و کوچهها پر شد از دود و آتش و صدای شمشیر با فریاد مردم درهم آمیخت و خانههایی که روزی پر از زندگی بودند یکی پس از دیگری خاموش شدنددر میان آن آشوب زنان و دختران قزوین نیز با وحشت به هر سو میگریختند و میدانستند قرار است به اسارت بروند و سرنوشت تیره ای در انتظارشان است...💔حمدالله مستوفی مورخ قزوینی سالها بعد در ظفرنامه این صحنه تلخ را ثبت کرد:«بسی خوبرویان ز بیم سپاهبکردند خود را به تیره تباه»و سپس نوشت:«ز تخم نبی بیکران دخترانفروزنده چون بر فلک اخترانز بیم بد لشکر رزمخواهنگون درفکندند خود را به چاه»دخترانی که نامشان را نمیدانیم سنشان را نمیدانیم و نمیدانیم آخرین بار چه کسی صدایشان زد و فقط میدانیم که در آن روزهای خونین چاه برای بعضی از آنان آخرین پناه شد....شاید یکی پیش از رفتن به خانهاش نگاه کرد شاید دیگری نام مادرش را زمزمه کرد شاید دختری هنوز امید داشت پدرش از راه برسد ولی اما کسی نرسیدیکی پس از دیگری خود را درون چاه انداختند و در تاریکی چاه ناپدید شدندو شهر ماند و هزاران خاطرهای که دیگر کسی برایشان قصه نگفت(:مغولان آمدند و رفتندقرنها گذشتقزوین دوباره زندگی کردولی اما نام آن دختران در تاریخ گم شدنه سنگ قبری از آنان باقی ماندنه تصویرینه حتی نامیفقط چند بیت از یک شاعر قزوینی باقی مانده است و چاهی که شاید هنوز در سکوت خود قصه دخترانی را پنهان کرده باشد که در یکی از تلخترین روزهای تاریخ مرگ را آخرین راه رهایی دیدند#هجوم_مغول#خوارزمشاهیان