از سر ره تا غبار افشاند جان برخاستمچون الف در وصل جانان از میان برخاستمغرقِ خون هر چند جام روزی ام چون لاله بوداز کنار خوان قسمت شادمان برخاستممقصد از سامان هستی مهر تابان تو بودهمچو شبنم چهره چون دادی نشان برخاستمدر لگد کوب حوادث جان دیگر یافتمچون غبار از زیر پای کاروان برخاستم
همچو بلبل با گرانجانان ندارم الفتیطوطیان تا لب گشودند از میان برخاستمصحبت شوریده حالان مایه شوریدگی استبا «امین» هر گه نشستم بی امان برخاستمغزلی از آیت الله خامنه ای(حفظه الله)
23:58 - 15 آبان 1404