به او فکر میکنم به دعای قنوت مستجابش بالای سر پیکر ارباً اربای حاجقاسم، به حظی که از شنیدن و خواندن قرآن میبرد، به «آقا الان وقت چاییه» کنار گلآقا، به میکروفونی که جلوی دختر شهید گرفت که با آن لهجهٔ نُقل تبریزی شعر بخواند..•قاب هفتم
به او فکر میکنم به لحظهای که سر از سجدهٔ بعد نماز برداشت و دید چند ده دختربچه با چادر گلگلی و چشمهای پولکی دورش حلقه زدهاند و عبایش را دست میکشند، انگار که مخملی برای نوازش باشد...•قاب ششم❤️🩹