تصدقت گردم!🤍
من که جان به لب شدم تا کاغذتان برسد.از همان روز که چادر به دندان،کاسه آب پشت سرتان ریختم وفالله خیر حافظا می‌خواندم و درشکه‌تان در خم کوچه پشت باغ اناری میرزا حبیب متقالچی گم شد،تا همین امروز که کاغذتان رسید، دلمان هزار راه رفت.این فراق،تاوان کدام ذَنب لایغفر است که این‌سان بر جگر ما خنجر می‌اندازد؟
سرمان انگار بازار مسگران شده است و دلمان رختشورخانه قنات پامنار. فوق‌النهایه تلواسه این داریم که زبانمان لال، دیگر دیدارتان میسر نگردد. از همان روزی که نشان آوردید و سنگی روی بافه گندمی گذاشتید و شیرینی خورده شما شدم، از همان نگاه اول، جگرم خال زد. از همان روز که آقا جانتان فرمود قرار است
به پاریس بروید برای تکمیل درس طبابت، به خود نهیب زدم که این سید اولاد پیغمبر، ماندنی نیست. دل نبیند که کندنش اذیتت نکند...سخن به درازا کشید. جان دل! شما هم یحتمل، گرفتار درس و بحث هستید. زیاده تصدیق‌افزا نمی‌گردم. فی‌النهایه اینکه از حال دل ما غافل نباشید. برای ما لاینقطع کاغذ بفرستید که دلمان به
همین کاغذها خوش است.✍🏻حامد عسکری
02:44 - 25 May 2026