رفیقی داشتم که وقت سرخوشی و وقت غم، با این آهنگ زندگی می کرد. لب حوض های پارک لاله می دوید و می رفت تندیس «رهی» را بغل می گرفت و می بوسید و گریه می کرد و می گفت من خیلی به این مرد مدیونم. فکر نمی کنم حتی در زمان حیات شاعر کسی اینطور عاشقش شده بود. با غزل های رهی از دنیا پر می زد تا روزی که پر زد.