زمانی که به بلوغ رسیدم همیشه مقید به نماز بودم، یک روز صبح بدون دلیل از رخت خواب برای نماز بلند نشدم! وقتی آفتاب طلوع کرد یکباره دیدم یک چیز سیاه از سقف اتاق،به کنار من افتاد!با ترس از جا پریدم. با وحشتی که در صدایم بودپرسیدم تو که هستی؟از جان من چه می خواهی؟ (او یک شیطان بود)گفت: ...کتاب بازگشت