* شب بود. ماه کامل بود. حالم خوب نبود. دست به قلم شدم. حالم این شعر شد..(:
نگاه می کنم؛ از پشت ابر ها پیداستچقدر صورتِ ماهت در آسمان زیباست..(:چقدر ابری و تلخست دودِ سیگارمکه بغض کرده و آتش بیارِ قصهی ماست
تو بغض کردی و من هم؛ خدای من! انگارتمامِ خانه پر از ابرهای بارانزاستبگو! به حرف بیا! گریه را نمی فهممخطوطِ اشکِ تو بر گونههات ناخواناست..جوابِ «کاش بمانیِ» من چه خواهد بود؟سکوت کردی و انگار در دلت غوغاست..سکوت می کنم و آه می کشم این بارکه آه، اسم تو است و سکوت، حرفِ نداست!
دوباره فلسفه بافی نکن که بیهودهستکه گوشِ عقلِ من از آن قدیم، ناشنواستبرای این که بمانی دلیل لازم نیستکه عشق، فلسفهای ماوَرای چون و چراست..اگرچه قاعدهی قصّه ها به ماندن نیستبمان! که قصه ی ما تا همیشه مستثناست..سکوت کردم و لبخند بر لب آوردیو این قشنگ ترین اتفاق قصه ی ماست(:
12:44 - 10 July 2026