در روزگار قدیم در خراسان بزرگ و شهر بلخ، مردی از سادات با همسر و دخترانش زندگی می کرد، روزها گذشت تا اینکه بیمار شد و از دنیا رفت.همسرش که کسی را در آن شهر نداشت گفت: با دخترانم به سمرقند می رویم، شاید مردم آنجا به ما کمک کنند. اتفاقاً در سرمای شدید وارد این شهر شد و دخترانش را به مسجد برد وخودش
