✓ و من، حجره زندگی به دست، در عمق سیاهی زندگی، ملزم به لبخند و ، در این میان ، پاییز هم شبیه تمام عمر که می گذرد، دارد از راه می رسد چنانکه هر چیزی سرانجام از راه می رسد.✓ از آنچه رنج میبرم، اگر حقیقت را بخواهی، پاییز بخش جدایی ناپذیر آن است. برای آن عواطف گره خورده به پوچی، و سنگینی نبود چیزهایی که میتوانست در کف دستانم باشد، و دیگر نیست .✓ میگوید : _ اندوهی را که به جان حمل میکنی، قلب هیچکس را به تو نزدیک تر نخواهد کرد. می دانم، حقیقت را می گوید. اما چگونه بایستی رها کرد، عواطف ناگزیری را که پیوسته بر من هجوم می آورند؟ و آه از آدمی که درد را نمیفهمد، و درد آدمی را.✓خسته ام، قرار ما بر این بود شب ها مکان بی پایان غم هایم باشد. طولانی، صبور ؛ که بی اراده جانم را برباید . و تو، در میان رویاهایم مرا به روزهای بعد زنده نگه داری . اما روزها به ستیز آمده اند. طولانی، و خستگیناپذیر. حالا تو بایستی بگویی چگونه باید در برابر خاطراتت بایستم؟ ✓آیا غم ها ما را در جهانی دیگر نیز رها نخواهند کرد ؟بریده ایی از خاطرات روزانه
21:59 - 27 مرداد 1405