وای ساجده عصر سرکار بودم، تو سالن اجتماعات هم جلسه بود و همههه آشنا(اکثرا هم آقا) جلسه تموم شده بود و تو راهرو همه داشتن باهم حرف میزدن، من با اعتماد بنفس کیفمو دست گرفتم و از رئیسم خداحافظی کردم و ندیدم سمت چپ اتاق آدمه.چشمت روز بد نبینه یهو چرخیدم و یه قدم برداشتم و...