مرد، زمین را در آغوش کشیدو جاودانه شد.به تنانگیِ خود عشق ورزید،چشمانِ خویش را بست و زندگی کرد.اما سرانجام، لابهکنان، پهنهٔ گیتی را بدرود گفت.او در میانِ بدن زیست میکرد؛همچون اسبی که شادکامیاش در پاهایش خلاصه شده است.
نمیدانست هنگامِ رفتن، دندانی بُرنده بر پیکرش مینشیند، تنانگیاش را میدرد و روحش را با خود میبرد.زندگیِ او فراتر از تنانگی بود...
12:55 - 10 July 2026