بی نفس افتاده در دالان تنگ روزگارخستهام از داستان نام و ننگ روزگارسنگ روی یخ شدن را زندگی کردم ولیشیشه وار عمرم سر آمد زیر سنگ روزگار زندگی با ما سر جنگ از چه رو دارد که هست بر سر ما سایهی سرد تفنگ روزگارمثل طفلی تیرهروزم روز و شب بازیچهامداده بازیها مرا الا کلنگ روزگار
اینکه پا در کفش دنیا کردم از اجبار نیستدلخورم از دست تنگ و پای لنگ روزگار#رضارادمهر 20:18 - 19 August 2026