قصابی بود که هنگام کار با ساتور دستش را بریده بود و خون زیادی از زخمش می چکید . همسایه ها جمع شدند و او را نزد حکیم باشی که طبیب شهرشان بود بردند. حکیم بعد از ضدعفونی زخم می خواست آن را ببندد که متوجه شد لای زخم قصاب استخوان کوچکی مانده است. می خواست آن را بیرون بکشد اما پشیمان شد و 6/1
✨️خاکشیریسم...دکتر علی شریعتیدر زمان قدیم که حمامها چهل ستون چهل پنجره بود، دلاکها تمام علوم را دارا بودند و معمولا مورد مشورت همه شخصیتها قرار میگرفتند. چون در یک حالتی مشتری در اختیار دلاک واقع میشد که کاملا تسلیم او بود. مدت حمام هم طولانی بود.
Show this thread
با همان حالت زخم دست قصاب را بست و به او گفت: زخمت خیلی عمیق است و باید یک روز در میان نزد من بیایی تا زخمت را پانسمان کنم.از آن روز به بعد کار قصاب درآمد. هر روز مقداری گوشت با خود می برد و با مبلغی به حکیم باشی می داد و حکیم هم همان کار همیشگی را می کرد اما زخم قصاب خوب نشد که نشد. 6/2
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه روزی حکیم برای مداوای بیماری از شهر خارج شد و چند روزی به سفر رفت و از آنجایی که پسرش طبابت را از او یاد گرفته بود به جای او بیماران را مداوا می کرد.آن روز هم طبق معمول همیشه قصاب نزد حکیم رفت و حکیم باشی دست او را مداوا کرد و پس از ضدعفونی می خواست پانسمان کند 6/3
که متوجه استخوان لای زخم شد و آن را بیرون کشید و زخم را بست و به قصاب گفت: نمیدانم کدام شیادی استخوان در زخمت گذاشته بود. اما نگران نباشید به زودی زخمت بهبود پیدا می کند. دو روز بعد قصاب خوشحال نزد پسر حکیم آمد و به او گفت: تو بهتر از پدرت مداوا می کنی. زخم من امروز خیلی بهتر است. 6/4
پسر حکیم هم بار دیگر زخم را ضدعفونی کرد و بست و به قصاب گفت: از فردا دیگر نیازی نیست بیایی.چند روزی گذشت و حکیم از سفر برگشت. وقتی همسرش سفره را پهن کرد متوجه شد که غذایش گوشت ندارد و فقط بادمجان و کدو در آن است. با تعجب گفت: این غذا چرا گوشت ندارد؟همسرش گفت تو که رفتی پسرمان هم گوشتی نخریده 6/5
حکیم با تعجب از پسر سوال کرد: مگر قصاب نزد تو نیامد؟ پسر حکیم با خوشحالی گفت: چرا پدر آمد و من زخمش را بستم و استخوانی که لای آن مانده بود را بیرون کشیدم. مطمئن باشید کارم را خوب انجام دادهام. 6/6
10:01 - 11 شهریور 1403