#شب_هفتمشمر تا نزدیک خیمهها آمد.ایستاد.صدا زد:«پسران خواهر ما کجایند؟»برای آنان اماننامه آورده بود.آن برگه چند کلمه بیشتر نداشت.اما گاهی فاصله دو سرنوشت،تنها چند کلمه است.امان.آسایش.بازگشت.زندگی.سالها بعد، بسیاری خواهند پرسید:مگر نمیشد گفتگو کرد؟ اما آنان ندیده بودند که حسین بارها گفتگو کرده بود.یادآوری کرده بود.فرصت داده بود.مسئله از جایی آغاز شد که پای ذبح حقیقت در میان آمد .سخن از تسلیم بود.از اینکه آنچه فهمیدهای را،واگذار.شمر برای جنگ نیامده بود.آمده بود برای خریدنِچند دل.چند بازو.چند انسان.سکوتی گذشت.
و پاسخی چون رعد در آسمان پیچید:«خدا لعنت کند تو و اماننامهات را.»شب هفتم است.باد از میان خیمهها میگذرد.مشعلی کمسو روشن است.در خیمهای، حسین آرام سخن میگوید.و زینب گوش میدهد.کلمهای در کار نیست.سکوتی ستکه از بسیاری سخنها گویاتر است.عجیب است.
در کوفه کم نبودند کسانی که حسین را دوست داشتند.اما گویی محبت همیشه کافی نیست.محبت آدمی را به راه میآورد.شناخت است که او را نگه میدارد.اگر عباس در حسین تنها برادرش را میدید،اماننامه معنایی داشت...سرانجام ،شمر دست خالی بازگشت.کاغذ بر خاک ماند.باد دوباره وزید.گوشه اماننامه در تاریکی لرزید
23:09 - 21 June 2026