🔸_ آقا حال پسرم خوب نیست. بعد انفجار تیک عصبی گرفته._ خانم بچهتون کجاست. الان به هلالاحمر خبر میدم بیان._ ایناهاش آقا!_ کوش؟_ اینه._ این که سگه!!
🔸«خانم میخواین بچهها کمکتون کنن شیشهها رو جارو کنن؟»ناگهان زن بلند گریه میکند و پسر بزرگش را بلند صدا میکند.«بیا، بیا ببین اینها رو که به خونشون تشنهای و میخوای بکشیشون اومدن کمک.»
🔸خانمِ صاحبخانهای که داشتیم آوارش را جمع میکردیم، نشسته بود و به بسیجیها فحش میداد:_ بسیجیهای ... خدا لعنتشون کنه، خدا ازشون نگذره. اما دَم شما گرم. من عاشق شماهام. شماها خیلی خوبید._ خانم ما هموناییم_ شما با اونا فرق دارید_ نه خانم، من خودم باتوم به دستم. از همونام.
22:05 - 30 March 2026