بچه بودم، با پسر خالهم داشتیم بازی میکردیم خونه مامانبزرگم.از اینا که چشما رو میبندن و با توجه به صدا اینا دنبال طرف میگردن.حالا ما شال نداشتیم، پتو انداختیم رو سر پسر خالهم، این اومد دنبالم که رفت تو ستون وسط خونه، ابروش شکست و همه جا رو خون برداشت.خنده دار نبود ولی فرداش خیلی خندیدم باهم سرش