پسر عزیزم...نمیدانم چه بگویم. این پنجاه روز اخیر، توان نوشتن را از من گرفته است.سخت است... وطنم در این حال و نابودی باشد، و من بنویسم از تکتک جملههایی که خون به جگرم میکند. مگر میتوانم؟تمرکزم را از دست دادهام. دیگر نمیتوانم مثل قبل کارهایم را انجام بدهم.
حتی دیگر نمیتوانم درس بخوانم برای آیندهای بهتر...کدام آینده، مادر؟!گفتم درس... و دوباره یاد تو افتادم، جان مادر.آن روز که با شوق به مدرسه میرفتی، در راه به آیندهٔ روشن و شغل مورد علاقهات فکر میکردی.
مادر را نگاه میکردی و در دلت پانزده سال بعد را میدیدی که در رشتهٔ مورد علاقهات قبول شدهای و مادر برای تو قرآن میگیرد که از زیر آن رد شوی و به دانشگاه بروی...آه پسر عزیزم، دنیا خیلی نامرد است :)که میدانست تو آن روز که به مدرسه میروی، دیگر برنمیگردی...بمیرم برای دل مادرت...
آیا تا کنون کسی به او گفته بود «مفقودالاثر» چه معنایی دارد؟نه عزیزم... هیچ کس جرئت نکرد. چون معنیِ مفقودالاثر یعنی مادری که هر روز صبح در را به امید آمدنت باز میگذارد، یعنی سفرهای که هنوز برایت پهن است، یعنی صدای گامهایت در راهرو که هیچ وقت قطع نمیشود از خاطر او. یعنی توی ذهنش هنوز زندهای،
اما توی این دنیا هیچ نشانی از تو نیست.مادرت هنوز چای را دو فنجانی میریزد... هنوز شبها پنجره را باز میگذارد شاید صدایش بزنی از کوچه... هنوز کاپشن آبیات را روی چوبلباسی آویزان کرده، همان که با آن رفتی و دیگر نیامدی.آی پسرکم...💔#میم_الف✍🏻 پینوشت: ساعت ها گریه کردم و آهنگ بی بدن محسن چاووشی عزیز را گوش دادم حاصلش چه شد ، اشک ها تبدیل به این متن شدند.
22:05 - 21 April 2026