بعد 48 روز امروز اولین روزی بود که دیگه معراج شهدا بسته شد و نرفتم ...سختی های معراج ، آسون ترین لحظات دشوار جنگ بود برام 🖤🥀هنوز کلی روایت ناگفته دارم ...
iri@Mansooreh7617 April 2026بعد 48 روز امروز اولین روزی بود که دیگه معراج شهدا بسته شد و نرفتم ...سختی های معراج ، آسون ترین لحظات دشوار جنگ بود برام 🖤🥀هنوز کلی روایت ناگفته دارم ...
@Mansooreh7611 April 2026*معراجیان*بدوِ ورود به معراج، چشمم به خانمی آرام و تنها در گوشهٔ سالن افتاد. با خودم دلدل کردم که به کنارش بروم یا نه؛ اما نیرویی ورای توان انسانی مرا به سوی او میکشید. به خود که آمدم، کنار او نشسته بودم. دستهاش میان دستانم بود؛ سرد اما آرام، نجیب، صبور و غمگین.
@Mansooreh769 April 2026با صدای راحیل به خودم آمدم _: سلام حاج آقا خوبین کجا میرید؟سرم را به سمت حاج آقا چرخاندممردی هفتاد ساله قد بلند ، کمی خمیده گرم وسرد روزگار کشیده ،موها را در آسیاب روزگار سفید کرده ..چترش را مانند عصا بر زمین گذاشته بود معلوم بود جان از هم فرو پاشیده اش را با تکیه بر عصا حمل میکند..
@Mansooreh768 April 2026چتونه مگه نمیگین ما ولایت پذیریم خب چرا مثل یارا امام حسن همه زبوناتون به نیش باز؟تا اقا نخواد هیچ اتش بسی شکل نمیگیره اگه گرفته یعنی دستور اقا بوده پس وظیفه ما سمعأ و طاعتا است...
@Mansooreh766 April 2026من خندیدم تو کامنتم ؟ اسکلی چیزی ؟ این کولی فکر کنم خودش هفت تا اکانت هم زده میاد تند تند فیومیزنه🤦🏻♀️😂
@Mansooreh765 April 2026پارت ۲پروانه ای در دام عنکبوت ..-------------------------قهرمان برای احمد یک صفت ساده نبود یک ویژگی ذاتی بود زیاد نمیشناسمش اما در چهار دقیقه ای که با همسرش هم صحبت شدم فهمیدم شیعه حیدر کرار هم مثل امامش کرار است این را وقتی درک کردم که گفت سال 94 از بیمارستان مرخصی گرفت و به عنوانخداحافظ بابا...برداشت پنجم ...🥀کنج دیوار معراج چمباتمه زده بود ..آرام بی صدا با ماشین آمبولانس کوچکش بازی ، میکرد گویی آمبولانس ارث پدری این پسر بود ..وارد معراج شد مادرش را در آغوش گرفت کنار تابوت صدای ضعیف مادر را میشنیدم …Show more4 MBShow this thread
@Mansooreh765 April 2026منی که ایرپادم تو مسیر پنج دقیقه ای هم از گوشم خارج نمیشد و هر آهنگی میومد بیرون به پلی لیست من اضافه میشد ...الان 36 روز اصلا سمت ایرپاد نرفتم 🫠
@Mansooreh763 April 2026آیدا با فراخوان آوار برداری راهی یکی از مناطق جنوبی تهران شدیم..؛کوچهای که دیگر هیچ شباهتی به کوچه نداشت.اگه چند ساختمان اول نیمه جان سرپا نمانده بود، هیچ نشانی از زندگی در آن پیدا نمیشد گویی از اول خرابه ای فرو نشسته بود..از همان ابتدا دختری آشفته نظرم را جلب کرد ..؛