راه میرفتی و باد میامد. عبایت در بزم باد میرقصید.بادست مرتبش میکردی.گفتم:ز کمند عبای تو هر شکن، گرهی فکنده به کار منز گرهگشایی چفیهات، که ز کار من گرهی گشا!تو رانگاه میکردم.خدا قدح قدح غرور به سر ملائکه پاشید و برق تحسین از چشم جن و انس و ملک تیغ به کاغذ کائنات کشید. و بیدار شدم!#مهدینار