بسیجی، کسی که سادهترین لباس را بر تن دارد، اما پیچیدهترین مأموریت را بر دوش میکشد؛ مأموریت حفظ امنیتی که خودش هرگز طعم واقعی آن را نمیچشد.بسیجی، کسی که در روزهای آرامش، نگاهها به او خیره میشود که چرا هستی و چه میخواهی؟و در روزهای آشوب همان نگاهها به دنبال او میگردد که کجایی و چرا نمیرسی؟
او میان این دو نگاهِ متناقض، گرفتارِ بیکسیست؛ در امنیت، کوبیده میشود برای بودنش، و در ناامنی، سپر میشود برای جانِ همان کسانی که دیروز به او تاختند.در این سرزمین، بسیجی فحش میخورد با تهمتِ جنگخواهی و خشونت، اما کسی نمیپرسد که اگر جنگخواه بود، چرا همیشه از جانِ دشمنانِ خود محافظت کرد؟
از کسانی که به او فحش دادند و حمله کردند، نگهبانی داد؛ برای امنیتِ همان غریبههای به ظاهر هم وطنی که به خاک و خونش کشیدند، جان فدا کرد؛و در نهایت، در برابرِ کسانی که هیچوقت قدرش را ندانستند، تکه تکه شد، تا شاید امنیتِ جاویدانِ این خاک را به قیمتِ بدن پارهپارهاش خریداری کند...
و این چرخهی غمانگیز همچنان میچرخد،و هر بار نامی بر سردرِ این چرخه نقش میبندد، نامی که از آنِ خودِ ماست، اما هرگز آوایِ قدردانی ما را با خود نداشته...
به یاد شهید حمیدرضا رجبزاده، که مانند مولایش حسین بن علی، مظلومانه شهید شد.
13:48 - 8 August 2026