هعی...حدودا یه ساعت دیگه پدرم مثل هر شب آروم بلند میشد وضو می گرفت میرفت تو پذیرایی نماز شب بخونهحتی لامپ رو نمیزد که کسی بیدار نشهولی من می شنیدم صدای راه رفتنشو ، صدای دعا کردنشو ، صدای اشک های شبونه اشو...دلم برات تنگ شده پدر قشنگمبعد تو هیچی این دنیا به چشمم نمیاد...


