یادم هست، هم آغوشی ات را در انبارِ متروک،پهلوی پسرانه ات زیرِ نورِ محوِ صبح می لرزید.دهانی که جز نامِ مرا فریاد نزد،و رانی که شلوارِ خشنِ کار از آن گریخته بود.جهان بیرون، در کارِ سرکوبِ ما بود،و ما، در کارِ فتحِ یکدیگر.#جنگ
09:24 - 7 May 2026

356 Views