یک هفته از تشییع #رهبر_شهید گذشت. چندبار سعی کردم یادداشتی بنویسم و خاطره ای از آن روز ثبت کنم. اما شوک و دلسردی ناشی از ندیدن و هرگز ندیدن، رخوتی در ذهن ایجاد کرده بود که نمی دانستم کجای متن داستان قرار دارم. صبح روز سه شنبه آماده، پرچم و تصویر به دست نزدیک درب ورودی محل اسکان نماز صبح را خواندیم.
در تاریکی و سکوت شهر قم به سمت جمکران حرکت کردیم. حس اربعین بود. حرکت جمعیت سیاه پوش در گرگ و میش صبحگاهی.اتوبوس ها در محله ای به نام کاسه گران پیاده کردند و مسافتی بسیار را نزدیک یک ساعت پیاده رفتیم. در حالیکه ماشین های شخصی برای خودشان در خیابان ها به سمت جمکران می رفتند. (این هم مدیریت شهری!)
جمعیت در صحن اصلی مسجد متمرکز شده بودند و ما خارج از نرده های بسته فقط صدا را می شنیدیم.نمی دانم برنامه های متنوع قبل از رسیدن ما چه بوده است. نه صوت قرآنی، نه اشعار تکان دهنده ای، نه لحن های محشرگونه ای! که قبل از نماز میت لرزه بر تن بیندازد.خسته نشستیم یک گوشه ای. یک آن صدای «الصلاة،الصلاة»!
بدو بدو رفتیم در انتهای جمعیت ایستادیم. شاید اکنون می توانست باورم شود که واقعا نیست. دیگر آن امام نیست. بیا، نماز میت را هم خواندی و شهادت دادی. گفتم هنوز پیکرها را ندیدم، بگذار ببینم و باور کنم که رفت و دامن کشان رفت. به سمت بلوار پیامبر اعظم رفتیم.می دانستیم در نهایت از همین طرف خواهند آمد.
تمام مسیر را رفتیم. منِ جوان خسته شده بودم. حداقل یک قسمت از سه قسمت بلوار پیامبر اعظم می توانست ماشین رو باشد. اتوبوس بیاید و برود. (مدیریت شهری!) بگذریم از این که مغازه ای هم نبود که بتوانی خوراکی بگیری، اگر بچه همراهم بود واقعا اذیت می شدم کما این که می دیدم بعضی بچه ها کلافه بودند.
تا به حرم رسیدیم. وارد شدیم. گفتیم شاید این جا بیاورند. خبر رسید که تابوت ها آمدند تا نزدیکی امام زاده احمد قاسم و رفتند. رفتند و رفتند... . رفتند و خستگی در تن ما ماند. همیشه جامانده ها...همیشه ناقص ها...همیشه حسرت زده ها...مانند آن جمعیت کثیر منتظر در تهران و مشهد که ندید.(مدیریت انتقامی!)
باز خوشابحال عراقی ها، عرب ها!#رهبر_شهید را خوب تشییع کردید؛ خوب سینه زدید، فرهنگ زیبایی دارید.مگر می شود بدون سینه زنی و لطم، داغ را تحمل کرد؟مگر می شود بدون در آغوش گرفتن، پیکر را به آغوش آسمان سپرد؟رحم الله والدیکم ایها الاخوان العرب💔
18:56 - 14 July 2026

4 Reactions
342 Views