بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِتقدیم به شیخ حسینآن شاعر دیوانهعاقل آن #فیلسوف عشایر زاده که از #قلههای هیچ بالا رفت و در #درههای همه چیز گم شدبه قلم : میر فتحعلی علوی سوق به بهانه :سال مرگ شیخ حسین پناهی رفتی و حالادلتنگیتنها فلسفهایست که میفهمم.رفیق!مگر نگفتی :
من از کسانی که دوستشان دارمدور میشومتا گم نشوند؟حالا اما تو گم شدهایو ما هر روز در آینههاتو رادر چشمان خودمان جستوجو میکنیم.نیستیاما هر #نیست یپر از #هستیحالا که رفتیجهان یک طنز تلخ کم داردیک پرسش بیجواب کم داردیک کلاغ سفید کم دارد.حالا که رفتی#هیچ هم تنها مانده
چون تویی که #هیچ را برایماناز #همه چیز پرتر کرده بودی.دلتنگ توایمای #تناقض شیرین روزگارعشایر زاده ی سادهای کهچوب دستش رابر شانه ی #فلسفه گذاشتو #گله ی واژهها رابه #چراگاه هیچ برد.تو به ما آموختیکه گاهی عمیقترین فریادهادر #سکوت یک #لبخند تلخپنهانند.تو رفتی
و ما ماندیمبا این پرسش که:آیا خدا هم گاهی دلش برای هیچ تنگ میشود؟تو که میگفتی:#عمرما کوتاهتر از آن است که بخواهیم ثابت کنیم #کی هستیمحالا امانبودنت ثابت کرد که #کیستی توبزرگتر از #بودن بود.تو در نبودن هممثل بارانی که نباریدهاما عطر خاک خیسشدهاشتمام کوچه را برداشته.
رفیق نرفته از دلیادت همیشهو این #همیشهتنها واژهایست که در قاموس تو#معنا داشت ...اینک ...اما ...بیبی خانم خادمراوی سکوت پیر ...ادامه دارد