امروز مثل همیشه برای مراسم عزاداری به مسجد دانشگاه تهران رفتم. بین نماز ظهر و عصر، حاج آقا قرائتی چند دقیقه‌ای سخن گفتند.برای من، ایشان همیشه یکی از چهره‌های دوست‌داشتنی و نوستالژیک بوده‌اند؛ کسی که سال‌ها با بیان شیرین، مثال‌های ساده و نگاه صمیمی‌اش در ذهن و خاطره مردم جا گرفته است. شاید بسیاری از ما با صدای او و برنامه‌هایش بزرگ شده‌ایم.اما امروز دیدن ایشان برایم تلخ بود. آثار بیماری و ضعف جسمانی کاملاً مشهود بود. در میان صحبت‌ها گاهی رشته کلام از دستشان خارج می‌شد، برخی مطالب را فراموش می‌کردند و حفظ تمرکز برایشان دشوار بود. هر بار که مکث می‌کردند، انگار گذر بی‌رحم زمان را می‌شد با چشم دید.آنچه این تلخی را بیشتر می‌کرد، این بود که به نظر می‌رسید خود ایشان تمایل چندانی به سخن گفتن نداشتند و حال و توان این حضور را در خود نمی‌دیدند؛ اما اصرار برگزارکنندگان و دست‌اندرکاران باعث شده بود پشت تریبون قرار بگیرند.نمی‌دانم چرا، اما امروز بیش از آنکه سخنان حاج آقا در ذهنم بماند، تصویر مردی در خاطرم نشست که سال‌ها به مردم درس دین و زندگی داده بود و اکنون با بیماری و فرسودگی دست و پنجه نرم می‌کرد. دیدنش برایم غم‌انگیز بود؛ غمی از جنس گذر عمر، از جنس روزهایی که آرام و بی‌صدا از ما دور می‌شوند
19:33 - 25 June 2026