چشم در قاب و دل بیتاب و دست بر سر بودیمآن شام بیپایان و آن دلهای سرگردان شهر در هلهلهی شوم شغالان، هیهاتای فلک آقای ما را نزد ما برگردانپا برهنه سینهمالان سوی میدان بودیمدر پی او، یوسف گمگشتهی این کنعانفجر سر زد، افق از خونِ جگر گلگون شد…Show more