رسید از راه، شاهی غرقِ در وهمیه پیرکودک، کمی تعطیل و بیفهم!اگرچه سن و سالش رفته بالاولی در مهدکودک مانده حالاتوهم دارد او تاجش به سر هستگمان کرده که شاهِ بوم و بر هست!ولی در جمعِ ما، بی تاج و کرسیلقب دارد جنابِ «سسِ خرسی»یه روزی در خیابان، شاه، مغرورقدم میزد میانِ هالهٔ نور
یکی در اعتراض، آنجا شعار دادبه روی تاجِ فرضی، سس نثار داچکید آن سس به روی سسِ خرسیبه هم ریخت آن توهمهای ارثیبه سُسْخرسی، سسِ خرسی روان شدعیارِ پادشاهِ ما عیان شدکجا رفت آن شکوه و ژستِ شاهی؟تویی و سس، توهم، با تباهی!حالا پیرکودکِ کمعقلِ قصهشده غرقِ سس و اوهام و غُصه✍️امیر ابوالفتحی
17:44 - 23 April 2026